زیبایی شناسی فمنیستی و زیبایی شناسی پراگماتیستی

زیبایی‌شناسی فمنیستی و زیبایی‌شناسی پراگماتیستی

 

    مقدمه: این نوشته قصد دارد مشترکات دو حوزه متفاوت و به همان اندازه همخوان در حوزه زیبایی‌شناسی را مورد بررسی قرار دهد:زیبایی‌شناسی پراگماتیستی و فمنیستی. هر چند که این دو حوزه در نگاه اجتماعی و فلسفی دارای رویکردهای مشترک و در عین حال بر هم تاثیر گذار بوده‌اند، اما در حوزه زیبایی‌شناسی که سویه های انطباقی آنها مستیقیما به اثر هنری و برخورد با آن تاکید دارد، ما با سر فصل پیچیده‌تری روبرو خواهند کرد. از طرف دیگر به نظر می‌رسد در هر دو موضع ما با دو شاخه مجزا از هم روبرو هستیم. یکی مربوط می‌شود به نقد نظریه های زیبایی‌شناسی که از افلاطون تا به امروز بوجود آمده و مطرح شده و همگی خواهان اعمال نوعی مرزبندی‌خاص در حوزه زیبایی‌شناسی هستند. (این رویکرد در زیبایی‌شناسی فمنیستی جزئی نگرانه‌تر بررسی شده) و قسمتی مربوط می‌شود به باز تعریف مفاهیم هنری که آن دیدگاه نقد تاریخی را درباره زیبایی‌شناسی ندارد و سعی می‌کند محتوای فکری را در حال بنا کند.

ابتدا سعی می‌کنیم بی اعتمادی زیبایی‌شناسی فمنیستی به بسیاری از مفاهیم تثبیت شده در هنرهای زیبا بپردازیم و با نمونه واژگون شده آن نیز آشنا شویم. و در قسمت بعد نیز با سرفصلهایی مربوط به زیبایی‌شناسی پراتیک به استقبال زیبایی‌شناسی فمنیستی خواهیم رفت.

نکته بعدی این است که خیلی از سرفصلهای این مقاله نیاز مبرمی به تفسیر در مقاله هایی جداگانه‌ای دارد و این مقال نمایانگر تمام وسعت این سر فصلها نیست. به همین دلیل ممکن است آنطور که باید و شاید به بسیاری از اسامی و مفاهیم آنطور که بایسته و شایسته است پرداخته نشده باشد.

 

      و اما زیبایی‌شناسی پراگماتیستی با کتاب"هنر به مثابه تجربه" جان دیویی در سال 1978 زاده می‌شود و زیبایی‌شناسی فمنیستی در 1990در مجله هیپاتیا[1]. هر چند که معقتدم باید تولد زیبایی‌شناسی فمنیستی را با "کتاب اتاقی از آن خود" ویرجینیا وولف[2]که دغذغه اصلی آن ادبیات زنان است جشن گرفت. زیرا بسیاری از جملاتی مانند :«توجه شما را به نقش جسمانیت زنان در آینده جلب می‌کنم». در این کتاب دیده می‌شود و همین طور اثر معروف اتل اسمیت[3] به نام" نی زدن زنان در بهشت" که به همین کار در زمینه موسیقی زنان دست می‌زند.

     و اما ابتدا باید تعریفی از زیبایی‌شناسی[4] ارائه داد( هر چند که تعریف بنیادینی در این باره هنوز ارائه نشده است). لازم بذکر است که رویکردهای فمنیستی به بسیاری از واژه های این چنینی همیشه با نوعی بد بینی توامان بوده است. زیرا آنرا زائیده شده در دنیای مرد سالار تحلیل می‌کند و واژه هایی چون زیبایی‌شناسی، هنر، لذت و ذوق را نیازمند به باز تعریفی عاری شده از زیر لایه های عمیق مردسالارانه وجنسیتی می‌دانند. اما برای اینکه هر چه زودتر به مفاهیم مشترک بین هر دو سر فصل برسیم این مفهوم را از کتاب"فرهنگ نظریات فمنیستی"به عاریت خواهیم گرفت: «در اصل، مکتبی فلسفی‌ای که فرم ها، ارزش ها و تجربههای هنر را تحلیل می‌کند. از آن رو که این فعالیت به رابطه میان نتیجه اخلاقی یک اثر، محتوای روانشناختی و اجتماعی آن و تولید، فرم، کارکرد و تاثیرش مربوط می‌شود». این تعریف از زیبایی‌شناسی دقیقا سویه‌های فمنیستی خود را حفظ می‌کند و به عنوان بنیادی ترین مفهوم در این مقاله (یعنی زیبایی‌شناسی)دسترسی به یک تعریف ساده که بدور از هر گونه تکلف تعریف فاخر و موزه‌ای از هنر را در خود دارد. همچنین به نظر می‌رسد این تعریف بر نقش تجربه، در بوجود آوردن اثر هنری تاکید بیشتری دارد. مفهومی که، هم رویکرد فمنیستی آنرا به عنوان تجربه‌ای متمایز از تجربه مردانه مورد نظر دارد و هم رویکرد پراگماتیستی بر آن تاکید بسیار دارد.

 

جنسیت و هنر

     همانطور که نگاه پراگماتیستی بر عنصر تجربه در دیدگاه خود تاکید دارد زیبایی‌شناسی فمنیستی یکی از مهم ترین حوزه‌های ایجاد کننده تفاوت در تجربه را یادآور می‌شود: جنسیت[5]. در واقع امکانات متفاوتی که در حوزه اجتماعی بر تحصیل، کار و روابط اجتماعی، بر زنان تحمیل می‌شود، یکی از ریشه‌های اصلی این تفاوت در تجربه است. اما این پایان راه نیست تفاوت های فیزیولوژیک که باز هم نظام مردسالار از آنها دستآویزی می‌سازد برای در سلطه نگه داشتن هر چه بیشتر زنان نیز بر این تفاوت می‌افزاید، مفاهیمی چون: تولید مثل و مادری(از بسط این مفاهیم ناچارا خودداری می‌کنم چون خوشبختانه منابع زیادی در این زمینه برای علاقه مندان وجود دارد). به همین دلیل مهم بوده است که بسیاری از منتقدان آثار هنری زنان را به محیط خانه و زندگی خصوصی صرفا محدود دانسته‌اند و می‌دانند، تا اینکه آنرا بخشی از قلمرو فرهنگی و زندگی اجتماعی به حساب آورند. ضمن اینکه همین تفاوت فیزیولوژیک باعث می‌شود زنان از دارار بودن مفهومی مردسالارانه و سلطه‌گری چون نبوغ(مفهومی مهم در زیبایی‌شناسی بعضی از چهره‌های این عرصه) محروم شوند.

 

چرا خانه جزئی از اجتماع به حساب نمی‌آید:

      قصدم در این مبحث پرداختن به یک ویژگی بارز هنر زنانه است و آن تاکید بر تن و مناسبات مربوط به آن است. در واقع در این قسمت به ریشه‌های اصیلی درباره این بعد از تجربه زنانه یا شکل گیری ناخودآگاه آن در آثار زنانه و حتی گفتار روزمره زنانه دست پیدا خواهیم کرد. هنگامی که فلسفه سیاسی به عنوان اجتماعی ترین شاخه از فلسفه غرب مجزا شد، ارسطو«دولت شهر را برترین و کامل ترین شکل همزیستی و ارتباط انسان ها نامید» و هم زمان«خانه» را «دیگری» خواند. از آن پس فلسفه سیاسی که «امر سیاسی» را وسیله رسیدن بشر به اوج خود می‌دانست به باز تعریف امر سیاسی در تقابل با فعالیت های زنان دست زد. پس«امر سیاسی»"خیر مطلق" و" نه زن/ نه خانه" تعریف شد و اما چهره دیگری که به شکلی بارز و روشن قلمرو زنان را در خانه تعریف کرد"روسو" بود. در همین راستا کارول پیتمن[6] از چهره‌های فمنیست منتقد دموکراسی لیبرال اذعان دارد که پس از روسوست که،حوزه خانگی قلمرو انحصاری زنان تلقی می‌شود، زیرا حوزه خصوصی یا خانگی کمابیش با غلبه تولید مثل زیستی و مادری، با پیوندهای عاطفی و روابط و خویشاوندی، شناخته می‌شود و در این حوزه عرصه تجلی بدن و علائق خاص مربوط به آن است و برعکس حوزه عمومی(بیرون از خانه و اجتماعی) حوزه عقل و آزادی عام ،خودسالاری، خلاقیت، آموزش و مباحثه عقلانی است و به این دلیل که زنان تابع کارکردهای زیستی عمدتا مربوط به تولید مثل هستند و با توجه به اینکه زنان بطور کلی وابسته به طبیعتند، ورود آنان به حوزه‌های عمومی از طریق دخالت دادن حوزه های خصوصی در حوزه‌های عمومی مسئله ساز خواهد بود.

کتاب "امیل"[7] روسو از همین نوع نوشتار است. روسو در این زمینه تنها نیست. از چهره های پیش از کانت در عرصه زیبایی‌شناسی از ( هیوم، هاچیسون، برک) تا خود کانت و همچنین چهره‌های فعال در عرصه زیبایی‌شناسی هنر رمانتیک چون شوپنهاور عیان تر نظریاتی را با رویکردهایی ضد زن، در راستای استقرار زیبایی‌شناسی داشته‌اند.

آلیسون جاگر(از منتقدین فمنیسم لیبرال) اعتقاد دارد: تقسیم کار جنسی اولیه باعث شده که در اندیشه‌های لیبرال غربی به تدریج، فعالیتها و کارکردهای ذهنی، بیش از فعالیتها و کارکردهای جسمی اهمیت یابد و به همین دلیل مردان قوه تفکر را برتر از هر آن چیزی بدانند که زنان بوسیله آن کسب هویت می‌کنند و البته آن هم چیزی نیست جز جسمشان. وظایف سنگین خانه داری، تربیت جسمی و روانی فرزندان، باروری و... باعث شده زبان و هویت زنان بیش از بیش با جسم و جسمانیت زنانه پیوند خورده باشد.در کنار این مسئله تسلط مردان در نظامهای بشری کم کم باعث می‌شود که نتنها جسمانیت زنانه را در مقابل قدرت تفکر خود امری حاشیه‌ای محسوب کنند بلکه آنرا نشانه‌ای از ابتذال و نجاست نیز قلمداد کنند. عادت ماهیانه زنان و هر آنچه نمایانگر جسمانیت انسانی است در ادبیات مردانه بد و نجس شمرده می‌شود و هر آنچه که نشانی از عقل مردسالارانه دارد پاک و بی عیب و نقص. پروژه مهم جودی شیکاگو[8] به نام "گرمابه خون ریزی ماهیانه" که یک دستشوئی است با لکه‌های خون، به مفاهیمی چون تن زنانه، و به حاشیه رانده شدن آن اشاره دارد. در همین راستا هم هست که ژولیا کریستوا[9] تا به این حد به مباحث باختین در باره کارناوال علاقه مندی نشان می‌دهد.حضور جسمانیت در کارناوال بیش از هر رفتار اجتماعی دهن کجی و به تعقل مردسالارنه است. انسانهای گوژ پشت، زشت چهره و حضور مدام جسمانیت در کارناوال علاقهمندی چهره‌ای چون کریستوا را به سمت خود جلب کرده بود که در ادامه بحث‌های او جسمانیت زنانه مرکز اصلی نظریاتش را تشکیل می‌دهد.

زنان و نبوغ[10] هنری (توانایی سرشتی برای بوجود آوردن اثر هنری)

     نبوغ واژه‌ای است که ریشه‌ای دیرینه دارد و در تاریخ و فلسفه دستخوش تغیرات زیادی در حوزه کاربری شده است.اما در قرن هیجدهم از آنجا که واژه مورد تاکید رمانتیک‌های آلمانی شد، پرستش تک مردی با توان سرشتی برتر را پدید آورد که به هنرمندان کم توان‌تر ابزاری و سرمشقی برای آفرینش می‌داد. به این جمله کانت توجه کنیم:« نبوغ توانایی است که به هنر دستور کار می‌دهد». در واقع در این تعریف از هنر تعدادی کمی از مردان در مقابل همه زنان قرار داده می‌شوند. و نشان می‌دهد نبوغ هم مانند خیلی دیگر از واژه‌های پهنه زیبایی‌شناسی بر پایه نایکسانی ذاتی زنان و مردان بنیان نهاده شده است. اما سوال اساسی این است که چرا زنان در این واژه نمی‌گنجند؟ در اینجا دوباره فیزیولوژی متفاوت زنانه[11] و همین طور نقش های مشخص شده اجتماعی برای زنان دست به دست هم می‌دهند و خود را نشان می‌دهد. ریشه این مسئله به دوران رنسانس بر می‌گردد. نابغه در آن دوران هنرمند بزرگی بود که می‌توانست با گونه گنترل شده‌ای از دیوانگی، اثری هنری را به وجود بیاورد. بنابراین انگاره زنان نمی‌توانستند نابغه باشند چون گونه دیگری از دیوانگی به زنان نسبت داده می‌شد که از مردان متفاوت بود. دیوانگی زنانه نوعی هیستری بود( برچسبی که از واژه یونانی« زهدان[12]» برگرفته شده بود). این بیماری گونه‌ای نابسامانی بیولوژیکی تعریف می‌شده که در بیرونیت روانی خود را نشان می‌داد (آنان ریشه اش را در روان جستجو نمی‌کردند). جالب است که بدانیم واژه«زهدان»در زنان دلیل محکمی بوده برای نبود نبوغ در آنان. آنها به طور مسخره‌ای اعتقاد داشتند که بخارهایی که از زهدان زنان بر می‌خواسته، ذهن آنها را تیره و تار می‌سازد و توان دریافت واقعیت را کاهش می‌دهد.

 

چگونه زیبایی‌شناسی مفاهیم زنانه را در هنر به نام خود تمام کرد.

     یادمان باشد زیبایی‌شناسی پراگماتیستی و فمنیستی هر دو بر از حاشیه به متن آوردن هنرهای سنتی و مردمی که در مقابل هنر فاخر نادیده انگاشته شده‌اند تاکید دارند. اما نباید این مسئله را هم از نظر دور داشت بسیاری از مفاهیمی که نقد تحلیلی و نقد مردسالارانه هنر از آنها استفاده می‌کند، در ابتدا مفاهیمی زنانه، بومی و مردمی بوده‌اند. بحث جالبی است که بفهمیم چگونه نقد زیبایی‌شناسی مسلط این واژه ها را به نفع خود مصادره کرد و پایگاه اصلی بوجود آوردن آنها ( بویژه زنان)را به حاشیه راند. در بیشتر سرزمین ها، زنان و جسمانیت زنانه مظهری از باروری و افرینش و زایندگی است به همین منظور ما با الهه‌گانی(خدایان زن) روبرو هستیم که امور وابسته به طبیعت و نوزایی و آفرینش را به آن ها وابسته دانسته‌اند. در واقع همین امر است که بستر را برای وابسته ساختن نیروی آفرینش‌گرانه زنانه به نیرویی فرابشری آماده می‌کند و با همین ترفند، مظاهر آفرینندگی زنان را یا فرابشری توصیف میکنند یا بسیار نازل. کریستین باترزبای[13]در برابر انگاشت رمانتیک‌ها از نبوغ( از مفاهیم اساسی زیبایی‌شناسی رمانتیک بویژه شوپنهاور) می‌گوید: ما در انگاشت رمانتیک از نبوغ، نمونه اغراق شده‌ای را می‌بینیم که در آن مشخص است چگونه ویژگی‌های بطور سنتی« زنانه‌ای» که در بردارنده‌یِ هیجان و ویژگی‌های ذهنیٍ«نابخردانه» است، برای مردان هنرمند شایسته به شمار می‌آید و در واقع از زنان زدوده می‌شود. برای نمونه می‌توان استعاره‌های زایمان و زایش[14] را نام ببریم.جالب است که وقتی بالزاک نوشته داستان نوشته شده توسط ژرژ ساند را ستود او را زنی با منش یک مرد می‌خواند.

 

چگونه هنرهای خانگی به حاشیه رانده شد؟

     در سده های هفدهم و هجدهم گونه‌ای بخش بندی مفهومی و کاربردی پدید آمد که اثر ویژه ای بر انگاره هنرمند گذاشت که گمانه‌های درباره جنسیت در آن برجستگی بیشتری داشت: مفهوم" هنر زیبا". در این تعریف، هنر زیبا در برابر هنرهای کرداری یا کاربردی،کاردستی و سرگرمی های مردم پسند قرار می‌گرفت. این مفهوم کارها و آثاری را بر میگزیند که تنها بر مبنای ارزش زیبایی شناختی ساخته شده‌اند، در برابر کارهایی که کاربردی نیز می‌توانند داشته باشند(مانند ابزار خوردن خوراک،پوشاک و بالشتک) با این فرق گذاری واژه «هنرمند» تنها در باره آفریننده یکی از هنرهای زیبا به کار رفت. در حالی که استاد کار یا پیشه ور و سازنده یک چیز،کارکردی را نشان می‌داد که علاوه بر زیبایی، برای بهره‌وری نیز ساخته شده بود. البته خیلی از اندیشمندان آغاز این رویکرد را در رنسانس ردیابی و پیگیری می‌کنند. اما با دگرگونی در مفهوم هنر و هنرمند، جدایی کاردستی های آذینی[15]یا پیشه وری سودمندانه

/ 4 نظر / 64 بازدید
الهام حیدری

واااي اين از اون پستهاييه كه من تازگي ها خيلي دوست دارم! حتما سر فرصت مي خونم و برمي گردم ممنون از اين كه سر زدين لينك شما با احترام اضافه شد راستي منتظر نظر ارزشمند شما هستم

الهام حیدری

پستتون رو با دقت و علاقه خوندم مطلب خوب و نسبتا منسجمي بود و خوندنش براي من لذت بخش! پيوستگي اين پست با دو پست قبلي هم واسم جالب بود اما فونت خيلي ريز بود و چشم رو آزار مي داد! دو تا پيشنهاد: فونت رو بزرگ كنيد مثلا فونت پست قبل خوب بود عرض قالب رو هم بيشتر كنيد هم براي وبلاگ هايي با محتواي وبلاگ شما مناسب تره و هم خوندن رو راحت تر مي كنه ممنون بخاطر اين پست خوب موفق باشين

سید مهدی موسوی

سلام «پرنده کوچولو؛ نه پرنده بود! نه کوچولو!» منتشر شد... انتشارات «سخن گستر» (بخش «این روشنای نزدیک») با این کتاب و چندین کتاب از مجموعه های غزل پست مدرن در نمایشگاه کتاب امسال منتظر شماست... ... به روزم با چند عکس و یک عالمه تکه شعر با خبرهایی خوب از نمایشگاه کتاب و معرفی دهها کتاب با چند حکایت و ماجرای بامزه و... به روزم و مثل همیشه منتظر شما ... به امید دیدار