تمام شادي در زتدگي فعلي من شعر هايي هستند كه... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اين شادي را به دوست مهربان مهرباني كه به جز خوبي از او به ياد ندارم تقديم مي كنم.لازم بذكر است اين شعر تنها شعري است كه براي تقديم كرد ن به كسي نوشتم. شعري كه سعي كردم فراتر از يك شعر تقديمي باشد

تقديم به ياسمن دادور دوست بزگوارم، متحمل‹ سبكي تحمل ناژذيرهستي›- تقديم بهتمام خوبيهاش

 

 

 

وقصه ها نخلهایی بی بار وبرند

در هر روایت

تکرار دیواری است که کشیده شده

تا به ابد

مریمها معصومیت چهره ها شان را به خانه های بی مردتسلیم کردند

وحجله ها گلباران شکوفه وبرگهای نارنج بودند

در میا نه ی مرگ وعروسی

دیوار های شکم داده زندگیم

بیابانی را با سایه تک درختی جای داده در دل خود

زاییده بودند

نواری سیاه

در گوشه عکس مردی فرشته وار که به سلابه دیوار کشیده می شد،

مریم

رها می خواند

«ی ِ- ی ِ-ی ِ-ی ِ» یک روزمیوه های بهشتی تولد ومرگم رادر

شکستن تق- دیست خواهم گذاشت، وقتی نیستی..نیستی.. نیستی..

که چیدن خرما مرا به جهنم بی ای وعلف زمین وروزه سکوت

جبر کرده بود،دختر بیوه همسایه مان را به دار زدن خود با طنابهای

از جنس لبا س شب….

در این بین

خدا نخل را آفرید به التزام متن وانجیل ودیوار های بند کشی شده خانه

همچنانیکه عیسی را بر صلیب ِ درختهای بهشتی التماس می کرد

نمی خواهم به دنیا بیایم. نمی خواهم

مرا معجزه ای بر تنهایی نیست.معجزه ای بر تن هایی نیست که..

ومرد فرشته وار میوه تولد او را چید

افتاد«….. زیر این سقف خراب……»

دیوار ها هم که شروع کردندبه زاییدن و روی اعصاب این شروع کردند به

 راه رفتن

نخل را به بار نشاندیم وجوی ابی را در زیر پایش جوشاندیم

قبل از اینکه خودر ا با لباسهایش از شاخه بیاویزد.

دختر بیچاره همسایه ی ما

در انتظار فرستاده پدر اسمانی زیر تنها سایه خانه شان

آیه تحریف شده ای را به دنیا اورد

« تو هیچوقت نبودی ....هیچوقت نبودی...»

او به همراه نخل عقیم حیاط خانه شان به بار برگ و شکوفه

نارنج می نشست

 

 

 

لطفا نقدش را براين بنويسيد باي دوستان عزيز وبلاگي

 

 

/ 51 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سونیا

وقتي بيشتر فكر كردم..... احساس كردم كه از جدايي با تو لذت مي برم.... چون هنوز هم تو طرف ديگر جدايي هستي.... چون هنوز هم بوي تو رادر معا دلات روزانه ام استشمام مي كنم.... من از فراق تو .... من از نرسيدن به تو ..... من از فراموش كردن تو .... من از نديدن تو ..... من از دشنامهايتو .... من از جفاهاي تو .... من از عاشق نشدن تو .... لذت مي برم چون هنوز اسم تو در طرف ديگر رابطه يمان وجود دارد.....

zahra

قاصدک ، هان ... چه خبر آوردی ... از کجا وز که خبر آوردی .... خوش خبر باشی ، امٌا ، امٌا ... گرد بام و در من بی ثمر می گردی ! ... انتظار خبری نيست مرا ! نه ز ياری ! نه ز ديٌار و دياری ! ... باری ... برو اونجا که ترا منتظرند ... قاصدک ! در دل من ، همه کورند و کرند ! ... دست بردار از اين در وطن خويش غريب ! ... قاصد تجربه های همه تلخ ، با دلم می گويد : که دروغی تو ، دروغ ! ... که فريبی تو ، فريب ! ... قاصدک ٬ هان ولی ... آخر ... ای وای ! ... راستی آيا رفتی با باد؟‌ ... با توام ! آی کجا رفتی ، آی ! .... مانده خاکستر گرمی جائی ؟ ... در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم ! خردک شرری هست هنوز ؟‌! ... قاصدک ، ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گريند !/موفق باشيد

نازنين

سلام سلامی به گرميه خورشيد..به مهربونيه عشق و به زيباييه زندگی...من واقعا شرمندم ميدونم خيلی دير شده ولی جدی سرم شلوغ بود..ولی بلآخره آپ کردم...خشحال ميشم با حضوره سبزت وبلاگه منم سبز کنی....منتظرم

نانسي

ترا من زهر شيرين خوانم اي عشق كه نامي خوشتر از اينت ندانم وگر هر لحظه رنگي تازه گيري به غير از زهر شيرينت نخوانم تو زهري زهر گرم سينه سوزي تو شيريني كه شور هستي از تست شراب جام خورشيدي كه جان را نشاط از تو غم از تو مستي از تست به آساني مرا از من ربودي درون كوره غم آزمودي دلت آخر به سرگردانيم سوخت نگاهم را به زيبايي گشودي بسي گفتند دل از عشق برگير كه نيرمگ است و افسون است و جادوست ولي ما دل به او بستيم و ديديم كه او زهر است اما نوشداروست چه غم دارم كه اين زهر تب آلود تنم را در جدايي مي گدازد از آن شادم كه هنگام درد غمي شيرين دلم را مي نوازد اگر مرگم به نامردي نگيرد مرا مهر تو در دل جاوداني است وگر عمرم به ناكامي سرآيد ترا دارم كه مرگم زندگي اس

سودابه مهیجی

سلام اقا مجتبی .ميدونی چی شد؟ من اومدم يزد و روزهای جمعه و شنبه و يکشنبه اونجا بودم امروز رسيدم تهران وچون درگير عروسی يکی از اقوام نزديک بوديم اصلا نتونستم سراغی از انجمن شما بگيرم....شرمنده خودم هم خيلی ناراحت شدم .اما واقعا فرصت نشد. انشاءا... در سفرهای بعدی.راستی تو اگه اومدی تهران حتما خبر بده.بای.

binam

سلام تو نظرات يه وبلاگ بودم نوشتن همون دو بيت از مشيری واسه اوردن من به اينجا کافی بود شعرتم خيلی قشنگ بود سری هم به من بزن

zahra

دلم ميخواست سرزمين سبز رستن بودم تا در دامن دشت متانت؛ همچون قاصدكان رقصان در فضاي عشق مي رقصيد م. و دلم ميخواست به دياري ميرفتيم كه مردمان آن ديار با عشق بيگانه هستند و ما همچون جويبار دوست داشتن در آن ديار تنهاييها جاري ميشديم و كلبه اي از پاكيها؛ لطافتها بنا ميكرديم و اينست آغاز عشق ابدي در ديار بي پناهي ها... /من آپم .منتظر/موفق باشید

ثمین

سلّام- سلّام! احوال داداشی ِ ما چطور مطوره؟ :پی داداشی اينقد نگران نباش! جون ِ تو من خوب ِ خوبم! از هميشه هم بهترم! فقط يه خورده شايد به زمان احتياج دارم تا بتونم دوبار به حال و هوای وبلاگ نويسی برگردم! همين فقط! دلم هم کلّی واسه تو و همه رفقای گلم تنگ شده .. اينشالا حتما بازم ميام سراغت! قووووربونت! :پی