سلام به همگی کاری که بعد از شش ماه از تنور در امده رو داغ داغ به شما تقديم می کنم.



فرهاد قندش می افتد و هيچوقت بلند نمی شوم از


کنار واژه بی رمق يزد


انگار خشکت زده باشد همراه سايه های اتفاق نيفتاده پشت چشمها


باشد به روی چشم


به اضافه تمام منهايی که ازتو عاری شدند
عاقبت نابينای واستخوانهای سياه شده خيمه می زند روی سرم وقتی از پس خيابان هم وزن بيابان اين شعر بر نمی آيم.


تا بيايم چشم بگذارم و از مدلول نزديک به تو دوری کنم


انسولين می شود دال بر زندگی من


بی ستون تنم شروع می کند به لرزيدن


پيکر فرهاد می افتد به جانم وحتی ان عباس معروفی را هم که می شناسی؟... نمی تواند نجاتم بدهد


چشمم کور دندم نرم

از اتفاقاتی که در من سايه دوانيد از توبه برشهای تصويرم نگيرد استخوان دست وپاهات

به برشهای تصويرم

 دخيل بسته شده يک مشت استخوان


وزن کم کرده زیربار اين زندگی شيرين


«فرهاد انسولينت را به موقع نمی زنی ومثل نعش می افتی و هيچوقت بلند نمی شوم از


کنار مدلولی که دارد با من


دالی.. دالی ..بازی می کند.



دو دو چشمهايت شروع می کند به راه رفتن

بعد از تشنگی سقوط از مرکبهای يورتمه رفته از برشهای گاه وبی گاه تصويری


سايه های کمين کرده بالای نخلها


تو را با صورت می اندازد تا نگاه ندارند دستهای نداشته تو را


اصلا چشم ندارند ببينند اب روی اب می ريختی


ومی لرزيدی با بی ستونهای که نکند فرجی بشود


تو استخوانهای سالمت را ببنی بدون انکه عزادار سياه شدن باشند


و من يزد را ميان دجله وفرات


با رگه های حياتی قطع شده ای که به چشمهای سايه زده ات می ريزد


نقش دستهای تو روی سقف اين خيمه

فرهاد.... فرهاد

مثل نعش می افتی و

می ميرم

می دانم دلت هوای حلوای خرما کرده است.

/ 37 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید مهدی موسوی

با کتاب تازه ام در نمایشگاه کتاب ، ابتدای سالن 10 و11 انتشارات سخن گستر منتظرتان هستیم... برای دریافت آخرین اطلاعات مربوط به کتاب به وبلاگ و بعدالتحریرهای تازه آن می توانید رجوع کنید... منتظریم!

masoomeh yousefi

سلام.خوبی؟... شعر جديد ندارم واسه همين آپ نمی کنم!در ضمن نقدم قابلی نداشت!خوشحالم که بهت کمک کرده عزيز....

یداله شهرجو

مجتبی عزيز سلام ..شعرت را خواندم ولذت بردم ولی برای اينکه نظر بدهم بايد با دقت بيشتری بخوانمش ...باز هم از اين طرفا ميام

darya

هميشه سبز باشی و هيچ وقت دلتنگ نباشی.....

سودابه مهیجی

من به روزم اما‌ / نرم و اهسته بياييد مبادا که ترک بردارد / قلعه ی نازک تنهايی من ....

تيرداد

سلام عباس دهقان عزيز. از حضور گرم ات ممنون . و در باره ی نقد بايد بگويم صميمانه مشتاق شنيدنش هستم . حتی اگر باد موافقی نداشته باشد ... موفق باشی.

سميرا

سلام . والا من در زمينه نقد اشعار سررشته ای ندارم . راستش رو بخوای زياد هم استعداد سرودن ندارم واسه همين نميدونم بعد از خوندن اين سروده زيبا بايد چی بگم. من به عنوان يک نا آشنا به امور نميتونم نظر کارشناسی بدم . ولی از زحمتت ممنون. من از خوندنش لذت بردم

یداله شهرجو

مجتبی عزيز سلام ...از نقدی که بر کارهايم نوشته بودی سپاسگزارم هرچند با کمی تا قسمتی از حرفهايت موافق نيستم ولی حضور سبز وپر بارت را ستايش می کنم ...موفق باشی

نقطه الف

سلام دوست من.مرسی از اينکه بهم سر ميزدی.من هنوز آپ نمی شوم.اما آمدم به ديدنت...برای دو پست آخرت نمی شود کامنت گذاشت...راستی من نمی دانم چرا به کارهای چند اپيزودی علاقمندم!اما کلا من عاشق تکه های مستقلی هستم که به هم می پيوندند بی آنکه به فرديت شان لطمه ای بخورد.شايد برای همين هم در تصوير سازيهايم کلاژ می کنم...در شعر هم...انگار بخواهی هنوز ادامه داشته باشد بی آنکه زيادی بلند...مرسی از لطفت باز.

نقطه الف

انگار خشکت زده باشد همراه سايه های اتفاق نيفتاده پشت چشمها...انگار تمام سایه ها روی دستهایت خشک شده باشند...که نشود بتکانی اش...که نتوانی خودت را بتکانی...انگار خشکت زده باشد که قند ات بیفتد...و شکل خود فرهاد شوی...(اینجا من باید می گفتم:شکل خود شیرین شوی!/این با قند بازی جالبی می شود!)...به اضافه تمام منهايی که ازتو عاری شدند...نه!...من از پس استخوانهايم بر نمی آيم...اصلا از پش اين سايه ها...نه...من ديگر بر نمی آيم!...تا بيايم چشم بگذارم...بايد بدانم به کدام زبان بشمارم...که گوش کنی؟...چشمم کور دندم نرم!...به شيرين هم نمی رسد پيکر فرهاد...خيلی خوب بود.مرسی!