deadpoet

بچه ها سلام از یک یک شما که به من لطف دارین ممنونم .پیغامهای شما مثل رگیه که به تن بی رمقم جون می رسونه«وای چقدر رومانتیک»

 این غزلم رو  چند ماه پیش توی مجله شعرهای برگزیده دانشجویان کشور چاپ کرده بودن لازمه از رامتین عزیز بابت این قضیه تشکر کنم.که شعر من رو هم برد. با اینکه غزله ولی خوشحال می شم پیغام هاتون رو بخونم

 

ُقل قُلِ قلیان کشیدن و- سماور، «رفتم وبار سفر بستم»۱

مرد بر زن تکیه داده ،یادگاری می نویسد «با تو هستم ،هر کجا هستم»

راوی ی ِ ما آنقدر تنهاست که در خاطرلتش می نویسد:

در پی ی ِ این پاسخم که از خودم یا این روال زندگی خستم

تا به تاریخ نه ِ هفت ِ هزار وسیصد وهشتاد و... یک جمله

نوشتی «عشق .....» فهمیدم به جمع مردهایت تازه پیوستم

[ می نویسد یا....] بگو آخر اگر دیگر نمی ایی بدانم.

لا اقل من تیغ تیزی می گذارم بیخ تا بیخ رگ دستم.....

نه فقط اینرا بدان که شاعر این مصرع آخر خودم بودم

که شبیه استکانی لب پریده دستت افتادم شکستم

 

۱- بیتی از یکی از ترانه های هایده

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۳۱ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجتبی دهقان نظرات ()

بچه ها اصلا حالم خوب نيست.يکی دوستانم يک جمله معروف در مورد زندگی داره که می گه«زندگی خيلی سخته» خب اين شعر جديدمه لطفا در موردش نظر بدين

من بیشتر از این زنده بمانم

می میرم

درون این ماشین

تکنو تر ازاین اهنگ توی سر خودم فرود می ایم

سرم باد می کند

ودکترها گفته اند هیچ وقت بادش خالی نمی شود

خالاءای به من هجوم می اورد

هجوم می اورد مرا می کشد

بخار می کند

مرا معلق زیر سقف این ماشین می نشاند

می کارد توی قبر

من همه قرصهایم را با هم خورده ام

وخفه می شوم اخر

در این ماشین

تندتر برو رفیق

خلدبرین نزدیک است وما باید برقصیم به حال و روز خودمان

باید به سرعت

به جهنم برویم

اتش بگیریم بنزینهایی را که روی مان.....

تقلا می کنیم

رمقی نداریم

سرمان می ترکد از هوای منبسط شده

قبرها دارند از شیشه جلو می ایند طرفمان

انگار

جزغاله به دهان زمین بیشتر از نپخته ها مزه می کند

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/٢٤ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مجتبی دهقان نظرات ()

سلام اين هم کار جديد منه خوشحال می شم در موردش نظر بدين.

زنگ زده ام

درون آغوشت

باز......

ازمچالگی

در

همان خانه ای

 که از نجابت شب تا صبح

می زدند

مرا از خواب 

می پراندند

حرفهايی را که هر شب

از برشان....

جم نخورده بودم

که از توی سطل آشغال

دورم

از همان زنهايی که تلفنها را بغل می کردند برای ايجاد رابطه  های

تنگاتنگ

با من

می خوابيدند 

تا به تسخيرشان

در

بيايم

پاک

بشوم

از....

روی درهای ا ه نی

ضد ـ زنگ

می زنم

 به

تلفن

سرخ می شود

از خجالت

دستمال......

بعد هم جارو کردن

 بردن اشغالها به

بيرون

همينکه می رسم

زنگ می زند

گوشهايم

اين عذاب وجدانی است که از دور ريختنشان می گيرم

مجتبی دهقان۱۱/۵/۸۳

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۱٩ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی دهقان نظرات ()

وبلاگم رو يه خورده حرس کردم

 

باران

به ضمیمه تو

بر بارش این متن

رقم می خورد

که معلولم

به روی کاغذ

خیس می خورم

ومن زیر چتر به تعویق افتادنت

ترک

بر می دارم

نبودنت را

روی دست می گیرم

حل می شود

تمام مشکلات نا محلولم

 

از این خط به بعد

 

وصیت می کنم

بایستی

به روی پای خودت

که حالا

گیره......

دست بر می دارد

از سر

این شعر

این معلولیت تا

به ابد

پیوست

به زمینی مینی

که فرار کنیم به یکباره

پا می شود

پا می شوی

ومن

م ی پ ا ش م

به روی متن

به روی سفال اتاقت

روی پای مصنوعیم

در این جای متن

«طی انفجاری

در ساعت

یک

شاعر

معلولیتش او

به تعداد چندین نسخه باریدن گرفت»

۲۳/۴/۸۳مجتبی دهقان

نوشته شده در ۱۳۸۳/٥/۱٥ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مجتبی دهقان نظرات ()

Design By : Pars Skin